عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
655
زبدة التواريخ ( فارسى )
بزرگى را وراى آن در تصور نگنجد و رواج كار و رونق بازار او به حدى رسيد كه فرمان او در شرق و غرب چون قضا و قدر نافذ و جارى گشت . درگاه او ملجاء صغار و كبار و بارگاه او مطارح « 1 » عيون احرار و احبار « 2 » و مطامح « 3 » اخيار و اشرار آمد . سروران و گردنكشان و عمال و كتاب پيش خدمت و طاعت او دستى مجروح بربسته بودند . آنچه او را در وزارت ميسر شد ، هرگز هيچ وزير و امير را نيز دست نداده است . به حكم مساعدت اتفاقات به مراقى « 4 » همم « 5 » بنى آدم ترقى نمود و بدانچه خلاصه مرادات اصحاب قلم بود ، رسيد . به هر مهم كه همت مقصور گردانيد ، تقدير موافق تدبير او آمد ، مالى بسيار بيندوخت ، چنان كه خزانهها مالامال ساخت . سطوت جبروت و نخوت بروت او را از حد و مرتبه امثال خود منحرف و منعطف گردانيد ، چنانچه كلام مجيد به آن ناطق است « كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى * » « 6 » بر امراى دولت و وزراى حضرت خود را تفوقى در خيال آورد ، بطر و نخوت و عجب « 7 » بر مزاج او چنان استيلا يافت كه پاى بر گردن اصحاب ديوان و اكابر جهان نهاد و چنان بزرگ مىزيست كه ملوك انام و صناديد ايام و اشراف اطراف و اعيان اكناف و اكابر جهان و افاضل زمان به مهمات به در سراى او رفتندى ، فى الحال خود هيچ آفريده را بار نبودى . بعد از آنكه به چند واسطه استيذان « 8 » حاصل شدى و از چند دربند بگذشتندى ، به تعداد غير نام برده كسى را مجال دخول نبودى و اكثر و اغلب آن بودى كه به ملاقات نارسيده مراجعت كردندى . بارها از آن احوال و اوضاع در خاطر اين ضعيف مىگذشت كه اگر اين
--> ( * ) آيه 6 و 7 سوره 96 . ( 1 ) مطارح : مكان افكندن ( المنجد ) . ( 2 ) احبار : ج حبر : دانايان ، دانشمندان ( دهخدا ) . ( 3 ) مطامح : چشماندازها ( المنجد ) . ( 4 ) مراقى : ج مرقاة ، نردبانها ، مدراج ( دهخدا ) . ( 5 ) همم : ج همه ، انديشههاى بلند ، آرزوها ( دهخدا ) . ( 6 ) اصلا اگر انسان خويشتن را بىنياز ديد طغيان مىكند . ( 7 ) عجب : گردنكشى ، خويشتنبينى ، كبر ( منتهى الارب ) . ( 8 ) استيذان : دستورى خواستن ، اجازه خواستن ، طلب اجازه ( دهخدا ) .